بسم الله الرحمن الرحیم

مطلب 188


آنچه که در دل جامعه از مفهوم فلسفه بر می آید علمی است برای اثبات مفاهیم ذهنی و به نوعی قدرت تکلم و مباحثه است . یا به طور کلی فلسفه را پدیده ای می دانند که مختص محیط دانشگاهی است و نهایتا میان استاد و دانشجو از نسلی به نسل دیگرد منتقل می شود و یا صرفا فلسفه را فنی می دانند برای مفاهیم پیچیده و اصطلاحا سفسطه . در تعریف لغوی ، فلسفه را دوستدار دانش می دانند یا به طور کامل تر تبیین عقلانی پدیده های هستی را فلسفه می نامند .

متن کامل در ادامه مطلب...

پیدایش فلسفه و خاستگاه ان به یونان باستان(حدود 2500 سال پیش) بر می گردد . که همواره در اساطیر و افسانه های یونانی رد پای فلسفه و تفکر فلسفی پیداست و در شکل گیری تمدن غرب نقشی شگرف داشته است . در جوامع غربی فلسفه فراتر از علمی در حوزه ی علوم انسانی است که صرفا کارش تولید تئوری و صحبت از عدم وامکان و وجود و … است ، بلکه علمی محسوب می شود که پایه و اساس بسیاری از طرح ریزی ها و اهداف در سطح  تمدن است و به طور دقیق تر فلسفه مادر علم استراتژی است . یعنی هر انچه که در رویداد های داخلی و خارجی ملت ها اعم از سیاست ، اقتصاد ، هنر ، فرهنگ و … رقم می خورد ریشه در فلسفه ی ملت ها دارد. اما نسبت فلسفه با جامعه ی ایرانی چگونه بوده است ؟ فیلسوفان ایرانی چگونه می اندیشند ؟ ایا فلسفه ی اسلامی وجود دارد یا نه ؟

امروزه فلسفه در حوزه های مختلفی همچون سینما، انیمیشن، موسیقی، بازی‌های کامپیوتری، ورزش، فضای سایبر و … به شدت فعالیت می کند و دیگر همچون گذشته در قالب کتابهای سنگین فلسفه ارائه نمی شود بلکه به شکل ساده و قابل فهم برای عموم جامعه عرضه می شود. و به تبع ان ایدئولوژی ها و اهداف را به جامعه ی هدف معرفی می کند و زمینه ی گسترش و پذیرش این علوم را در جوامع مورد نظر فراهم می کند . حال مشکلی که فلسفه برای جامعه ی ما دارد چیست ؟ و اقدام ما در مواجهه با این تلقین و تهاجم فرهنگی غرب چیست ؟

واضح است که علوم انسانی هر ملتی مناسب و مطابق با ارزش ها و باورهای ان ملت است . فلسفه نیز برگرفته و تاثیر گرفته ی فرهنگ ملت هاست . برای روشن شدن مطلب تصور کنید تمدن الف با معیار ها و ارزش ها و دین و ایین جامعه ی خود علوم انسانی خاص خود را شکل داده است و با استفاده از همین مبانی برای اینده ی تمدن خود ایدوئولوژی و طرحریزی مربوطه را رقم بزند ، در این طرح ریزی هنجارها و خواسته های تمدن الف لحاظ شده است . حال تصور کنید تمدن ب که از نظر ارزش ها و هنجارها با تمدن الف کاملا متفاوت و متضاد است ، از علوم انسانی تمدن الف استفاده کند . جدا از اینکه این تقلید علوم انسانی تمدن ب را دستخوش تغییر قرار می دهد ، ایدئولوژی ها و چشم انداز تمدن ب را نیز تحت تاثیر قرار می دهد . مصداق این مطلب ، رفتاری است که علوم انسانی و فلسفه ی غرب با جامعه ی ایران صورت می دهد . فلسفه مولود یونان است و همواره در یونان رشد یافته است و جامعه ی یونان باستان و پس از ان تا امروز ِغرب همواره با ارزش های ایرانی اسلامی تناقض زیادی داشته اند بنای فلسفه در ایران با حمله ی اسکندر مقدونی (شاگرد ارسطو) به ایران نهاده شد و شاکله ی اصلی فلسفه ی ایران از یونان گرفته شده است . که بخشی از ان به صورت دست نخورده از تفکرات یونان است که اکثر شامل مسائل منطق است ، بخشی دیگر که مسائلی است که با عوض کردن براهین و استدلال های انان دارای پسوند اسلامی شدند و فلسفه ی اسلامی نام گرفتند و دسته ی اخر مسائلی است که محصول فیلسوفان مسلمان (نه فلسفه ی اسلامی) است که برای اولین در ایران از انها صحبت به میان امد همانند وحدت وجود ، حرکت جوهری ، معقولات ثانیه و . . .  .

جای تاسف اینجاست که در تمدن ایرانِ اسلامی جای تفکر حکمی بسیار خالیست و در عوض فلسفه ی غربی و التقاط در ان بسیار است . حکمت بر گرفته از قران است و ریشه در ایه دارد و بارها در قران از ان به نیکی یاد شده و قید شده است که حکمت به هر کسی داده نشده است . در معنای فلسفه گفته شد که فلسفه تبیین عقلانی پدیده هاست . و دانش بشری را تنها چراغ راه و منبع پاسخ گویی به سوالات می داند . اما حکمت علاوه بر اکتفا به دانش بشر ، وحی را نیز در پاسخ گویی به پرسش هایش دخیل می داند حکیم کسی است که سخنی جز حق نگوید و از باطل دوری کند ، حق و باطلی که خداوند ان را تعیین کرده است ، میزان و معیار سخن حکیم است . اساسی ترین اختلاف فلسفه و حکمت در نحوه ی طرح پرش اولیه ی انهاست . فلسفه از چه چیزی سوال میکند در حالی حکمت از چه کسی سوال می کند . در تفکر حکمی خدا وند مبداء جهان و موجودات قرار میگیرد و باقی پدیده ها در نسبت با او تعریف می شود  ولی فلسفه اصالت را به ذهن انسان می دهد و جهان و پدیده های ان را از منظر انسان مورد بررسی قرار می دهد . مشهور است که غرب فیلسوف دارد و شرق نبی .    عجیب است که فیلسوفان با علم اکتسابی و تفلسف خود که در بسیاری از موارد با دیگر فیلسوفان در تضاد است مدعی هدایت بشرند و فیلسوفانی که کارنامه ی تیره ای در عملکرد خود دارند از الحاد و فسادهای اخلاقی گرفته تا افسردگی  و خودکشی همه و همه نشان از انحطاط فلسفه دارد در حالی که پیامبران همواره بهترین رفتار ها و سبک زندگی را داشته اند و دارای علم لدنی نیز بوده اند .

به راستی کدام یک می تواند انسان را به سعادت برساند ؟ نبی یا فیلسوف ؟ فلسفه یا حکمت؟  


به نقل مستقیم از باشگاه استراتژیست های جوان