بسم الله الرحمن الرحیم.

244

داستان جوان و خان حکیم

روزی از روزگاران قدیم در دیار مردم خداجوی کرد پیرمردی مرشد و حکیم به  میثم خان معروف بود . شهرت ایشان در تجارت و اموال  همچنین در کار خیر و نوازش بی پناه و یتیم پیچیده بود.....

روزی میثم خان در کافه ی پاتوق خود به پشتی لم داده بود و در فکر چرخ روزگار از‌ دلسپرده های بی‌ ثمر بود که ناگاه ((کلیوب)) دهقان زحمتکش به همراه پسرش که از شهر آماده بود و تحصیلات عالیه در تجارت داشت را برای دست بوسی «معرفی و درخواست شغل» آمد. با شوق بسیار و چشمانی برق زده منتظر استقبال گرم خان بود.

اما خان پس از تمام کردن قیلان رو کرد به پسر جوان و بدو گفت هر چه گفتم میگویی چشم؟ پسرک گفت چشم. خان دوباره با لهنی تند تر گفت فرصت فکر نداری تجارت را با فکر من میچرخانی باز هم می گویی چشم؟ پسرک برای اعتماد دادن به خان برای مطیع بدون خود گفت هر چه بگویید چشم میشنوید. خان پرسید آبروی من عزیز تر است یا جان تو؟ پسر به خود نازید و گفت جان عزیزم را به دنیا نمی فروشم اما اگر در رکاب شما خدمت کنم ، جان هم میدهم .

خان که از خود شیفتگی جوان راز دلش را دانست ، قمه ای از میان برکشید و جلوی دست جوان گذاشت و فرمود تیزی‌ را از قلاف بکش و در گردنت فرو کن.جوان و پدرش بهت زده و غافگیر شده  لب نزدن و فقط خان را تماشا میکرند . خان غورید و گفت چرا چشم نمی شنوم. دهقان با لکنت و التماس خواهش عفو پسرش را داشت . پسر هم با اصرار خان فهمید که نمیتواند برای هرچیزی چشم بگوید عذر خواست . میثم خان فروتنی در جوان دید و از مغرور نبودنش راضی شد قلاف را باز‌کرد  نشان داد که قمه تیزی در قلاف نداشت فقط دسته ای خوش نگار به کمند قلاف پیچیده بود . دهقان و جوان از ترفند خان کیف بردن ، تحسین نمودند و خان هم تیزی دسته را به آن چفت نمود . خان میوه پوست کرد و زبان از روزگار‌ برد از‌ امتحان های خدا ، جوان هم که خود را در معرض آزمایش دید، گریست و فرصت دوباره خواست تا ارادت خود را ثابت کند . خان در سیمای او درخشش دید،  قمه را با تیزی به سیبی فرو برد و آستین بالا زد و مچ خود را دراز کرد و دستور داد شاهرگم را بزن . دهقان عرض کرد کلاً خر ما بی دم بود خیال از ما بکن و رها کن این قصه را ... می خواست که بلند شود خان فریاد زد بنشین و دوباره دستورش را به جوان اعلام کرد .

جوان گفت فکر نکرده مطیع شما شدم اما جان شما از آبروی خود و آبروی شما از جانم شیرین تر دانستم ، پس من مرده باشم بهتر است تا شما.  قمه را برداشت تا شاهرگ خود را پاره کند اما تیزی که همین لحظه پیش میوه پوست کرده بود آنقدر کند شده بود که نمی برید . خان هم با شوق و تحسین گفت تو همانی که هر سروری میخواهد داشته باشد .

از این پس تو را در هر چه بخواهی از اموال سهیم میکنم. و از آن پس جوان نیز به ربوبیت خدا  پی برد و دیگر ظاهر دنیا فریبش نداد.